جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۲

ملّت،موسسان چهارم!؟.م. ت .اخلاقی



ملّت،موسسان چهارم!؟
در شهر کرج در صبح زود،هنوز هوا تاریک است،جمعیت برای تماشای گرفتن جان یک انسان که خود قربانی سیستم کثیف یک مشت آخوند دیوث است،از سر وکول همدیگر بالا می روند.
آیا پاسداری، بسیجی، ویا شکنجه گری بر درخانه این آدم نماها،که تعدادشان هم کم نیست رفته وبه زور آنها را از خواب بیدار کرده تا به تماشای اعدام این زندانی جوان که در آخرین لحظه خواهان دیدار با مادرش است، به تماشا بنشینند ؟
آیا اینهمه، این جوان زندانی فریاد می زند ومقاومت می کند،100 نفر از میان جمعیت، کسی به یاری او قدم به جلو می گذارد ؟
و این در حالیست که از یکطرف جوان با دست وپای بسته فریاد می زند،واز طرف دیگر جیغ مادر بیچاره ونالان این زندانی به آسمان بالاست !!!!؟
ملّت ایستاده وتماشا می کند،فقط یکی دوصدا به گوش میرسد :
دمش گرم !
و در آخرین لحظه یکی خطاب به زندانی دست وپا بسته می گوید : خدا بیامرزدت !!!
وسرانجام فرزند در مقابل مادر به دار آویخته می شود.
راستی این ملّت را چه شده است که اینگونه به چنین روزی،وبویژه به چنین سنگدلی افتاده است ؟!
خود در زیر ببینید :
از چه کسی باید انسانیت وهمدردی را آموخت ؟
از کلیپ واقعی بالا،یا از این فیلم واقعی که در زیر آمده است ؟
وسئوال آخر اینکه :
کجاست یکی دو تیم عملیاتی از آن یگانهای مدّعی" موسسان چهارم "،که این شب تیره را با رگبار مسلسلهای خویش بدرد واین زندانی اسیر را از چنگال آخوندهای دیوث آدمخوار رها کند وملّت را به خود آرد وبباوراند که حامی وپشتیبانی دارد ؟
از مارک(بر چسب)تروریست وحشت دارید ؟!
اینست نتیجه بازی سیاسی سالهای طولانی در دالانهای مجالس شیک اروپائی ونشست وبرخاست با یک مشت وزیر و وکیل تاریخ در رفته واجاره ای .

م- ت اخلاقی
9 اسفتد 1392

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۲

شاهکارهای شعر معاصر جهان. سنگ آفتاب. اکتاویو پاز

سنگ آفتاب اکتاویو پاز
احمد میرعلائی


سیزدهمین بازمی گردد... این همان اولین است ؛
و همیشه یکی است – یا شاید این تنها لحظه باشد،
آیا تو ملکه یی ، ای تو ، اولین و آخرین ؟
آیا تو شاهی ، تو یگانه و آخرین معبود ؟
از شعر آرتمیس اثر ژراردو نروال




بیدی از بلور ، سپیداری از آب ،
فواره ای بلند که بادکمانی اش می کند ،
درختی رقصان اما ریشه در اعماق ،
بستر رودی که می پیچد ، پیش می رود ،
روی خویش خم می شود، دور می زند
و همیشه در راه است :
کوره راه خاموش ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند ،
آبی در پشت جفتی پلک بسته
که تمام شب رسالت را می جوشد،
حضوری یگانه در توالی موج ها،
موجی از پس موج دیگر همه چیز را می پوشاند ،
قلمروی از سبز که پایانیش نیست
چون برق رخشان بال ها
آنگاه که در دل آسمان باز می شوند،

کوره راهی گشاده در دل ِ بیابان
از روزهای آینده ،
و نگاه خیره و غمناک شوربختی ،
چون پرنده ای که نغمه اش جنگل را سنگ می کند،
و شادی های بادآورده ای که همچنان از شاخه های پنهان
بر سر ما فرومی بارد،
ساعات نور که پرندگانش به منقار می برند ،
بشارت هایی که از دست هامان لب پر می زند ،

حضوری همچون هجوم ناگهانی ترانه ،
چون بادی که در آتش جنگل بسراید ،
نگاهی خیره و مداوم که اقیانوس ها
و کوه های جهان را در هوا می آویزد ،
حجمی از نور که از عقیقی بگذرد
دست و پایی از نور، شکمی از نور، ساحل ها،
صخره ای سوخته از آفتاب ، بدنی به رنگ ابر ،
به رنگ روز که شتابان به پیش می جهد ،
زمان جرقه می زند و حجم دارد ،
جهان اکنون از ورای جسم تو نمایان است ،
و از شفافیت توست که شفاف است ،

من از درون تالارهای صوت می گذرم ،
از میان موجودات پژواکی می لغزم ،
از خلال شفافیت چونان مرد کوری می گذرم ،
در انعکاسی محو و در بازتابی دیگر متولد می شوم ،
آه جنگل ستون های گلابتونی شده با جادو ،
من از زیر آسمانه های نور
به درون دالان های درخشان پاییز نفوذ می کنم ،

من از میان تن تو همچنان می گذرم که از میان جهان ،
شکم تو میدانی ست سوخته از آفتاب ،
پستان های تو دو معبد توأمانند که در آن
خون تو پاسدار اسرار متوازی خویش است
نگاه های من چون پیچکی بر تو می پیچد ،
تو آن شهری که دریایت محاصره کرده است ،
باروهایی که نور دو نیمه شان کرده است ،
به رنگ هلو، نمکزار
به رنگ صخره ها پرنده هایی
که مقهور نیمروزی هستند که اینهمه را به خود کشیده اند ،
به رنگ هوس های من لباس پوشیده
چون اندیشه من عریان می روی ،
من از میان چشمانت می گذرم بدانسان که از میان آب ،
چشمانی که ببرها برای نوشیدن رؤیا به کنارش می آیند،
شعله هایثی که مرغ زرین پر در آن آتش می گیرد ،
من از میان پیشانی ات می گذرم بدانسان که از میان ماه ،
و از میان اندیشه ات همچنان که از میان ابری ،
و از میان شکمت بدانسان که از میان رؤیایت ،

ذرت زار دامنت می خرامد و می خواند ،
دامن بلورت ، دامن آبت ،
لبهایت ، طره ی گیسویت ، نگاه هایت،
تمام شب مب باری ، تمام روز
سینه ی مرا با انگشتان آبت می گشایی ،
چشمان مرا با دهان آبت می بندی ،
در استخوانم می باری ، و در سینه ام
درختی مایع ریشه های آبزی اش را تا اعماق می دواند ،

من چون رودی تمامی طول ترا می پیمایم ،
از مین بدنت می گذرم بدانسان که از میان جنگلی ،
مانند کوره راهی که در کوهساران سرگردان است
و ناگهان به لبه ی هیچ ختم می شود؛
من بر لبه ی تیغ اندیشه ات راه می روم
و در شگفتی پیشانی سپیدت سایه ام فرومی افتد و تکه تکه می شود،
تکه پاره هایم را یک به یک گرد می آورم
وبی تن به راه خویش می روم ، جویان و کورمال ،
دالان های بی پایان خاطره ،
درهایی باز به اطاقی خالی
که در آن تمام تابستان ها یکجا می پوسند ،
چهره ای که چون به یادش می آورم محو می شود ،
دستی که چون لمس می کنم تکه تکه می شود ،
مویی که عنکبوت ها در آشوب
بر لبخندهای سالیان و سالیان گذشته تنیده اند ،

در شگفتی پیشانی ام جستجو می کنم ،
می جویم بی آنکه بیابم ، من یک لحظه را می جویم ،
چهره ای از آذرخش و اضطراب
که میان شاخه های اسیر در شب می دود ،
چهره ی باران در باغ سایه ها ،
آبی که با ماجت در کنارم جاری است ،

می جویم بی آنکه بیابم ، به تنهایی می نویسم ،
کسی اینجا نیست ، روز فرو می افتد ، سال فرو می افتد ،
من با لحظه سقوط می کنم ، به اعماق می افتم ،
کوره راه ناپیدایی روی آینه ها
که تصویر شکسته ی مرا تکرار می کنند ،
پا بر روزها می گذارم ، بر لحظه های فرسوده ،
پا بر افکار سایه ام می گذارم ،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه ام می گذارم ،
من آن لحظه ای را می جویم که به دلکشی پرنده ای ست،
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرومی افتد ،

زمان انبوهِ میوه هایش را می رسانید
و چون تَرَک بر می داشتند دختران دوان دوان
از اندرون گلی رنگ آنها بیرون می آمدند
و در حیاط های سنگی مدرسه شان پراکنده می شدند ،
یکی از آنان با قامتی به بلندی پاییز
و جامه ای از نور در زیر آسمانه ها می خرامید
فضا به گرد او می پیچید
و با پوستی دیگرش می پوشاند که طلایی تر و شفاف تر بود ،

ببری به رنگ نور ، غزالی قهوه ای رنگ
که شبگردان تعقیبش کرده اند ،
دختری که نگاهم را دزدید
بر نرده ی مهتابی از باران سبز خم شده بود ،
چهره ی بی شمار دوشیزه
نامت را فراموش کرده ام ،ملوسینا
لورا ، ایزابل ، پرسه فونه ، ماری ،
تو همه ی چهره هایی و هیچیک از آنان
تو همه ساعاتی و هیچیک از آن ها
درخت و ابر ترا همانندند ،
تو همه ی پرندگانی و یک ستاره ی تنها ،
تو لبه ی شمشیری ،
تو آن جام خونی که جلاد بر سر دست می برد،
آن پیچکی که پیش می رود، روح را در آ؛وش می کشد ،
ریشه کن می کند ، و آن را از خود جدایش می سازد ،

دست نبشته ی آتش بریشم،
شکاف در سنگ ، ملکه ی ماان،
ستونی از مه،چشمه ای درسنگ،
حلقه ی ماهتاب ، آشیانه ی عقابان
تخم بادیون ، خارِ کوچک مرگ آور
که جزای جاودانی خویش را می بخشد ،
چوپان ِ دخترک دره های دریا
و نگهبان دره ی مرگ،
پیچک آویخته از پرتگاه خوابناک
نیلوفر معلق ، گیاه زهرآلود،
گل رستاخیز، خوشه ی حیات ،
بانوی نی نواز و آذرخش ،
رشته ای از یاسمن، نمک د زخم،
شاخه ی گل سرخ برای مرد تیرخورده ،
برف مو، ماه آویخته به دار ،
دست نبشته ی دریا بر سیاه سنگ ،
دست نبشته ی آفتاب ، دانه ی نار ، سنبله ی گندم ،

چهره ی شعله ها ، ربوده و بلعیده شده ،
چهره ی جوان
بازیچه ی سال هایی که رقصان چون اشباح گذشتند
که بازیچه ی روز هایی است که همان حیاط را دور می زنند وهمان
[دیوار را
لحظه آتش می گیرد و چهره های بسیارِ آتش
یک چهره می شوند ،
همه ی نا م ها یک نامند
همه ی چهر ه ها یک چهره اند،
همه ی قرن ها یک لحظه ها اند ،
و برای همه ی قرن های قرن
جفتی چشم راه اینده را سد می کنند

چیزی در برابر من نیست جز لحظه ای
که امشب
در گرو رویای تصویر های به هم زنجیر شده است ،
که به تلخی از رویاجدا افتاده ،
که تهی این شب به یغما یش برده است،
واژه ای که حرف حرف محو شده
انگاه که در بیرون زمان روده ها یش را بیرون می ریزد
و جهان با نقشه ی جنایتی از پیش حساب شده
بردرهای روح می کو بد ،


تنها در یک لحظه که شهرها ،
که اسم ها و گل ها ، که هر نشا نه ی زندگی ،
به پشت پیشانی کور من فرو می ریزند ،
انگاه که فرسودگی عظیم شب
اندیشه ی مرا در هم می شکند ، استخوان بندی مرا در هم می شکند ،
وخون من کند تر وکند تر حرکت می کند ،
ودندان ها یم می پوسند و پلک ها یم
از ابر پوشیده می شوند وروزها وسال ها
وزن سنگین وحشت خالی را توده می کنند ،

آنگاه که زمان بادبزنش را محکم به دست می گیرد
و در پشت تصویرهای چیزی تکان نمی خورد
لحظه در خویش فرومی جهد و شناور می شود
آنجا که مرگ از همه سویی محاصره اش می کند،
فک های غمناک و خمیازه کش شب
و سخنان خشمناک و نامفهوم مرگ رقصان تهدیدش می کند،
مرگ زنده و نقاب پوشیده ،
لحظه به درون قلب خویش فرومی جهد،
چون مشتی گره شده،
تلّی از میوه که از درون می رسد،
خویش را از درون می نوشد ، می ترکد و باز می شود ،
لحظه ی شفاف دربه روی خویش می بندد،
از درون می رسد و ریشه در اعماق می دواند ،
در درون من رشد م کند و همه ی وجود مرا فرا می گیرد ،
شاخ و برگ هذیانی اش مرا به بیرون پرتاب می کند،
اندیشه های من فوج پرندگان آن است ،
پیکش در رگ هایم می گردد ،
در درخت ادراک ، در میوه ی بویناک از زمان ،

ای زندگی که باید تو را زیست ، که ترا زیسته اند،
زمانی که دوباذه و دوباره چون دریا می شکنی
و به دوردست می افتی بی آنکه سربگردانی ،
لحظه ای که گذشت هیچ لحظه ای نبود؛
اکنون آن لحظه فرا می رسد، به آرامی می آماسد،
به درون لحظه ی دیگر می ترکد و آن لحظه بی درنگ ناپدید می شود.

در شامگاه شوره وسنگ
که با تیغه های ناپیدای چاقو ها تاول می زند
با دست نبشته ای قرمز و مخدوش
بر پوست من می نویسی و این زخم ها
چون پیراهنی از شعله مرا در برمی گیرد،
آتش می گیرم بی آنکه بسوزم، آب می جویم
و در چشمان تو آبی نیست ، چشمان تو از سنگند،
و پستان های تو ، شکم تو، و مژگان تو از سنگند،
دهان تو بوی خاک دارد ،
دهان تو بویناک زهر زمان است ،
تنت بوی چاهی محصور را دارد ،
دالانی از آینه ها که چشمان تشنه ی مرا مکرر می کند ،
دالانی که همیشه
به نقطه ی عزیمت باز می گردد،
من کورم و تو دستم گرفته
از میان راهروهای سمج متعدد
به سوی مرکز دایره راهم می بری و تو موج می زنی
چون پرتو شعله ای که در تیشه ای یخ بسته باشد
منند پرتوی که زنده زنده پوست می کند،
و افسونی که چوبه ی دار برای زندانی محکوم به اعدام دارد،
انحناپذیر همچون تازیانه و بلند
چون سلاحی که به سوی ماه نشانه رفته باشند،
تو خاطرات مرا یکایک از من می گیری ،
من نام خویش را فراموش کرده ام ،
دوستانم در میان خوکان خرخر می کنند ،
یا از پا در آمده زیر آفتاب تنگه عمیق می پوسند ،

چیزی جز زخمی از من نمانده است ،
نگه ای که کسی از آن نمی گذرد ،
حضوری بی روزن، اندیشه ای که بازمی گردد
و خویش را تکرار می کند، آینه می شود ،
و خود را در شفافیت خود می بازد ،
خودآگاهی که به چشم باز بسته است
که در خودنگری خویش می نگرد، که آنقد نگاه می کند
تا در روشنی غرق شود:
من شبکه ی فلس های ترا دیدم
که در نور صبحگاهی سبز می زد، ملوسینا
تو چنبره زده میانه ی ملافه ها خفه بودی
و چون بیدار شدی بسان مرغی صفیر زدی
و برای ابد فروافتادی، سوختی و خاکستر شدی ،
از تو جز فریادی نماند،
و در انتهای قرون خود را می نگرم
که نزدیک بین وسرفه کنان در میان توده ای
از عکس های قدیمی می گردم :
هیچ چیز نیست ، تو هیچ کس نبودی
تلی از خاکستر و دسته جارویی ،
چاقویی زنگاری و پَرِ گردگیری
پوستی که بر تیغه هایی از استخوان آویخته است ،
خوشه ی خشکیده ی تاکی ، گوری سیاه ،
و در ته گور ،
چشمان دختری که هزار سال پیش مرد ،
چشمانی که در قعر چاهی مدفون اند ،
چشمانی که از آنجا به سوی ما برمی گردند ،
چشمان کودکانه ی مادری پیر
که پسر آبرومندش را پدری جوان می بیند ،
چشمان مادرانه ی دختری تنها
که در پدرش پسر نوزادی می یابد ،
چشمانی که از گودال چاه زندگی
ما را دنبال می کنند و خود گودال های مرگی دیگراند
- اما نه ؟ آیا فروافتادن در آن چشمان
تنها راه بازگشت به سرچشمه ی راستین زندگی نیست ؟

فروافتادن ، بازگشتن ، خواب خویش را دیدن ،
حیات دیگری داشتن که خواب مرا می بیند،
چشمان آینده دیگری ، مرگ دیگری را مردن –
این شب تمام آن چیزی است که من احتیاج دارم ،
و این لحظه که لاینقطع باز می شود و برمن آشکار می سازد
که کجا بودم ، که بودم ، که اسم تو چیست ،
که اسم من چیست :
آیا برای تابستان
نقشه ای طرح می کردم – و برای هر تابستان –
ده سال پیش در خیابان کریستوفر
با فیلیس که یک جفت چال روی صورتش داشت
که گنجشکان می آمدند از آن نور بنوشند ؟
آیا کارمن در رفورما به من گفت
« هوا ملایم است ؛ این جا همیشه مهرماه است »
یا با دیگری سخن می گفت
یا من چیزی از خو در می آورم که کسی نگفته است ؟
آیا این من بودم که در شبِ خیمه برافراشته ی آکساکا راه می افتم ،
چونان درختی سیاه وسبز،
مانند بادِ دیوانه با خودم حرف می زدم
و چون به اطاقم بازگشتم – همیشه یک اطاق –
آیا این من بودم که در آینه خود را می دیدم ؟
آیا برآمدن آفتاب را از هتل ورنت دیدیم؟
که با درختان شاه بلوط می رقصید،
وقتی گیسوانت را شانه می کردی گفتی –
« حالا خیلی دیر است »
و من لکه هایی بر دیوار دیدم و چیزی نگفتم ؟
آیا با هم به برج رفتیم و خورشید را
که به پشت صخره ها فرومی رفت دیدیم؟
آیا در بیداریت انگور خوردیم ؟ آیا در پروته
جوز خریدیم ؟
اسم ها، مکان ها،
خیابان ها و خیابان ها ، چهره ها ، میدان ها ، خیاان ها
ایستگاه های راه آهن ، پارک ، اطاق های تک نفری،
لکه های روی دیوار ، کسی گیسوانش را شانه می زند ،
کسی در کنار من آواز می خواند کسی لباس می پوشد،
اطاق ها ، مکان ها ، خیابان ها ، اسم ها ، اطاق ها ،
مادرید ، 1937،

در میدان دل آنجل
زنان با کودکانشان می خرامیدند و آواز می خواندند ،
هنگامی که فریادها به گوش رسید و آژیرها ناله سرداد،
خانه ها در میان گرد و غبار به زانو درآمدند ،
برج دونیمه شد ، سردرها فرو ریخت ،
و تنبادِ سمج ِ موتورهای هواپیما :
دو نفر لباس هایشان را پاره کردند و عشق ورزیدند
تا از سهم ابدیت ما دفاع کرده باشند ،
و از جیره ی ما از زمان و بهشت ،
تا به عمق ریشه های ما بروند و ما را نجات دهند ،
تا میراثی را زنده کنند که راهزنان زندگی
هزاران سال پیش از ما دزدیده بودند ،
آنان لباس هایشان را پاره کردند و همآغوش شدند
زیرا هنگمی که بدن های عریان به هم می رسند
انسان ها از زمان می گریزند و زخم ناپذیر می شوند ،
- هیچ چیز نمی تواند به آنان دست یابد ، آنان به سرچشمه باز می گردند ،
آنجا من و تویی نیست ، فردا ، دیروز، اسمی نیست ،
حقیقت دو انسان یک روح و یک بدن است ،
ای هستی محض ...
در شهرهایی که خاک می شوند
اطاق ها از هم جدا می افتند،
اطاق ها و خیابان ها ، اسم هایی که طنینی چون زخم ها دارند،
اطاقی که پنجره هایش به اطاق های دیگر باز می شود
با همان کاغذ دیواری رنگ پریده
آنجا که مردی با آستین های بالازده خیرهای روز را می خواند
یا زنی اطو می کشد ، اطاق آفتابرو
که شاخه های درخت هلو برآن سایه انداخته است ،
اطاقی دیگر: بیون همیشه باران می بارد،
یک حیاط و مجسمه های برنجین سه کودک ،
اطاق هایی که چون کشتی های لغزان
در خلیجی از نورند؛ یا چون زیردریایی ها:
سکوت گسترش می یابد و در امواج سبز پراکنده می شود ،
به هر آنچه دست می زنیم تابندگی ِ فسفری دارد ،
دخمه های مدفون ثروت ، عکس های خانوادگی
که اینک رنگ اخته اند، الی های نخ نما ،
دریچه ها ، سلول ها ، غارهای جدویی ،
قفس ها و اطاق های شماره دار ،
همه چهره دگرگون کرده ند همه بال درآورده می پرند،
هر نقش گچ بری ابریست ،
هر دری به روی دریا باز می شود ، به چمنزاران و آسمان ،
هر میزی پنداری برای ضیافتی است ،
همه چون صدف هایی دربسته اند و زمان به عبث آنان امحاصره کرده است ،
دیگر کنون نه زمان به جا مانده ، نه دوارهایی ؛ فضا ، فضا ،
دست هایت را باز کن و این ثروت ها را بینبار ،
میوه را بچین ، از زندگی بخور ،
در زیر درخت داز بکش ، آب را بنوش ! ،
همه چیز چهره دگرگون کرده و مقدس است ،
هر اتاقی مرکز جهان است ،
این ولین شب ِ همه چیز است ، روز نخستین است ،
هنگامی که دو نفر عشقبازی می کنند جهان متولد می شود ،
قطره ی نور از اندرون های شفاف
اطاق چون میوه ای باز می شود
یا منند ستاره ای در عین سکوت منفجر می شود ،
و قوانینی که موش ها پوزه اش زده اند،
میله های آهنی بانک ها و زندان ها
میله های تشریفات اداری ، حصارهای سیم خاردار ،
مهرهای کائوچویی ، نیشترها و سیخونک ها ،
وعظ سلاح ها با آهنگی یکنواخت ،
کژدمی با دجه ی دکترا و صدایی شیرین ،
پلنگی با کلاه ابریشمین ،
رئیس انجمن گیاه خواران و صلیب سرخ ،
قاطر تعلیم و تربیتی ،
تمساح ملبس به کسوت نجات دهنده ،
پدر خلق ها ، رئیس ، کوسه ماهی ،
آرشیتکت آینده ، خوکی با لباس نظامی ،
عزیز دردانه ی کلیسا
که دندان های مصنوعی سیاه شده اش را
در آب مقدس می شوید
و به کلاس های زبان انگلیسی و دموکراسی می رود ،
دیوارهای نامرئی ، صورتک های پوسیده ای
که انسانی را از انسان دیگر جدا می کند
و از خویش ،
این همه فرو می ریزد
در لحظه ای عظیم و ما به یگانگی از دست رفته مان می نگریم ،
به انزوای محض انسان بودن ،
به شکوه انسان بودن ،
شکوه نان را قسمت کردن ، آفتاب را و مرگ را قسمت کردن ،
معجزه ی از یاد رفته ی زنده بودن ؛

دوست داشتن جنگ است ،اگر دو تن یکدیگر را در آغوش کشند
جهان دگرگون می شود ، هوس ها گوشت می گیرند ،
اندیشه ها گوشت می گیرند ، بر شانه های اسیران
بال ها جوانه می زنند ، جهان ، واقعی و محسوس می شود ،
شراب باز شراب می شود ،
نان بویش را بازمی یابد، آب آب است ،
دوست داشتن جنگ است ، همه ی درها را می گشاید ،
تو دیگر سایه ای شماره دار نیستی
که ارباببی بی چهره به زنجیرهای جاویدان
محکومت کند ،
جهان دگرگون می شود
اگر دو انسان با شناسایی یکدیگر را بنگرند ،
دوست داشتن عریان کردن فرد است از تمام اسم ها :
الوئیز گفت : « بگذار نشمه ی تو باشم »
ولی مرد تسلیم قانون شد ،
او را زنی گرفت و آنان پاداشش را
با اخته کردنش دادند ،
چه بهتر جرم
و خودکشی عشاق ، برادر و خواهر
که همچون دو آینه ی مفتون شباهت خود بودند
با هم زنا می کنند ،
چه بهت نان سوایی را خوردن ،
چه بهتر زنا کردن در بسترهایی از خاکستر
چه بهتر عشق و تازیانه ای از چرم خام ،
و هذیان پیچک به زهرآلود ،
و لواط گری که به روی یقه اش به جای میخک تف می زند ،
چه بهتر سنگ شدن در مکان های عمومی
که تسلیم شدن به این ماشین
که شیره ی حیات را تلمبه می زند و خمیرآسا بیرون می کشد ،
و ابدیت را با ساعات ب حوصلگی تاخت می زند ،
از لحظه ها زندان می سازد ،
زمان را به پشیزهای مسین و گه مجرد مبدل می کند ،

چه بهتر عفاف ، و گلی نامرئی
که تنها در میان ساقه های سکوت ایستاده است ،
و اماس سخت قدیسان
که هوس ها را می پالاید و زمان را خالی می کند ،
ازدواج آرامش و جنبش ،
نزوا در میان گلبرگ هایش آواز می خواند ،
هر اعت گلبرگی از بلور است ،
جهان یک به یک صورتک هایش را از چهره برمی گیرد ،
و در مرکز ، شافیت جلوه گر ،
آنکه دایش می نامیم ، هستی بی نام
خویش را در خلأ اندیشه رها می کند ، هستی بی چهره
از خویشتن خویش برمی خیزد ، خورشیدی میان خورشیدها،
انباشتگی حضورها و اسم ها :

هذیانم را دنبال می کنم ، اطاق ها ، خیابان ها ،
کورمال کورمال به درون راهرو های زمان می روم ،
از پله ها بالا می روم و پائین می آیم ،
بی آنکه تکان بخورم با دست دیوارها را می جویم ،
به نقطه ی آغاز بازمی گردم ، چهره یتو را می جویم ،
به میان کوچه های هستیم می رویم
در زیر آفتابی بی زمان
و در کنار من تو چون درختی راه می روی ، تو چون رودی راه می روی ،
تو چون سنبله ی گندم د دست های من رشد می کنی ،
تو چون سنجابی در دست های من می لرزی ،
تو چون هزاران پرنده می پری ،
خنده ی تو بر من می پاشد ،
سر تو چون ستاره ی کوچکی ست در دست های من ،
آنگاه که تو لبخندزنان نارنج می خوری
جهان دوباره سبز می شود ،
جهان دگگون می شود
اگر دو تن یکدگر را با گیجی در آغوش بکشند
و روی سبزه بیفتند ؛ آسمان پایین می آید ،
درختان سرمیکشند ، هیچ چیز جز فضا نیست ،
روشنی و سکوت ، هیچ چیز به جز فضا
که گشاده است تا عقاب چشم از میان آن گذرد ،
قبیله ی سپید ابرها کوچ می کنند ،
جسم لنگر می کشد ، روح شراع برمی فرازد ،
ما از دسترس نام هامان به ذور می افتیم
و میان سبز و آبی سرچشمه شناور می شویم ،
زمان مطلق ، هیچ چیز بدین سوی نمی آید
به جز خود زمان ، رودی از خوشبختی ،

هیچ چیز نمی گذاد ، تو ساکتی ، تو پلک می زن
(ساکت:در این لحظه فرشته ای در پرواز است
به بزرگی یک صد حیات خورشید ) ،
آیا این هیچ بود که گذر می کرد ، آیا این تنها یک پلک زدن ود ؟
- و ضیافت ، تبعید ، اولین جنایت ،
استخوان فک خر ، صدای خفه و خالی
و محکوم حیران و خیره
که گویی در صحرایی پوشیده از خاکستر اتاده است ،
فریاد بلند آگاممنون
و کاساندرا که بلندتر از غرش دریا
به تکرار ندبه می کند ،
سقراط در زنجیر ( خورشید طلوع می کند ،
مردن بیدار شدن است : « کریتو گور پدراسکولاپیوس ،
من از درد ندگی شا افته ام » ) ،
شغال خطابه ی خود را در خرابه های ننوا
ادامه می دهد ، شبحی که بروتوس
شب پیش از نبرد دید ، موکتزوما
به روی بستر پرخار بی خوابی به خود می پیچد ،
روبسپیر به روی ارابه به سوی مرگ می رود ،
سفری بی انتها ، که لحظه به لحظه ی آن شمرده و باز شمرده شده است ،
استخوان فک لرزان خود را در دست گرفته ،
چوروکا در میان بشکه اش قرار دارد
تو گویی بر سریری ارغوانی نشسته است ،
لینکلن که قدم هایش پیشاپیش شمرده شده است
به طرف تآتر می رود ،
جغجغه ی مرگ تروتسکی چون گرازی وحشی ناله می کند ،
مادو و سؤالی که هیچ کس پاسخ نگفت:
چرا اینان مرا می کشند ؟
نفرین ها ، آه ها ، سکوت های مجرمین ،
قدیس و شیطان بیچاره
گورستان های تکیه کلام ها و لطیفه ها
که سگ های معانی بیان با پنجه نبش می کنند
هذیان ، فریاد پیروزی ،
صدای عجیبی که هنگام مرگ از خویش درمی آوریم
و طپش قلب زندگی نوزاد
و تق تق استخوان هایی که در نزاع به روی هم خرد می شود
و دهان کف آلود پیامبر
و فریاد او و فریاد جلاد
و فریاد محکوم ...
آن ها شعله هاست،
چشم ها ، و آن ها شعله هایی ست که او بر آن ها می نگرد ،
گوش شعله ای ست و صدای درون آن شعله ای ست ،
لب ها زغال های گداخته است ، زبان داغی آتشین است ،
لامسه و مردی که لمس می کند ،
اندیشه و چیزی که بدان می اندیشند ، اندیشه گر شعله است ،
همه چیز در آتش است ، جهان شعله یی ست ،
هیچ چیز به خودی خود در آتش نیست ، و هیچ چیز
به جز اندیشه نیست که شعله ور است و سرانجام دود:
نه جلاد و نه محکومی وجود دارد ...
و فریاد
در یک بعد از ظهر جمعه ؟ و سکوت
که خویش را با نشانه ها می پوشاند ،
سکوت که بی آنکه سخن بگوید سخن می گوید ، آیا چیزی نمی گوید ؟
و فریادهای انسان ها ، چیزی نیست ؟
آیا آن گاه که زمان می گذرد چیزی نمی گذرد؟
- هیچ چیز نمی گذرد ، تنها خورشید است
که پلک می زند ، به کندی حرکت می کند ، هیچ چیز ،
هیچ فدیه یی نیست ، زمان هیچ گاه به عقب باز نمی گردد ،
مردگان همان جا که به مرگ بازبسته شده اند باقی می مانند ،
و هیچ گاه با مرگ دیگری نمی میرند ،
هر یک زندانی حرکات خویش است ، دست نیافتنی ،
آن ها از میان تنهایی شان ، از میان مرگشان ،
بی آن که نگاه کنند لاینقطع به ما می نگرند ،
مرگ اکنون مجسمه ی زندگی شان شده است ،
آن ها همیشه آن جا هستند ، که در برابر ابدیت چیزی نیست،
هر لحظه در برابر ابدیت چیزی نیست ،
پادشاه سایه ها ضربان قلبت را می سنجد
و آخرین حرکاتت را ، شکل سخت صورتکت را
خطوط متغیر چهره ات را کاملا می پوشاند ،
ما آثار تاریخی یک زندگی هستیم
زندگی نزیسته و بیگانه ، که کم تر از ماست
- زندگی به راستی چه وقت از آن ما بود ؟
چه وقت ما آنچه که به راستی هستیم هستیم ؟
زمین استواری نداریم ،
ما هرگ چیزی جز گیجی و تهی نیستیم ،
دهان هایی در آینه ، وحشت وتهوع ،
زندگ هیچگاه از آن ما نیست ، از آن دیگران است ،
زندگی از آن هیچ کس نیست ، ما همه ی زندگی هستیم ،
- نانی پخته از آفتاب از آن دیگر مردم
برای همه ی آن مردمی که خود ما هستند –
من وقتی هستم که دیگری باشم ،
تا از خود بیرون بی آیم ، خویش را در دیگران می یابم
دیگرانی که اگر من نباشند نیستند ،
دیگرانی که سرشاری هستی را به من می دهند ،
من نیستم ، منی وجود ندارد ، این همیشه ماست ،
زندگی همیشه دیگر است ، همیشه گامی فراتر است ،
آن سوی تو ومن ، همیشه یک افق است ،
زندگی که ما را از زندگی درمی آورد و بیگانه مان می سازد ،
که برایمان چهره یی اختراع می کند و آن را درهم می شکند ،
گرسنگی برای حیات ، ای مرگ ، نان همه ی انسان ها ،
الوئیز ، پرسه فونه ، ماری ،
چهره ات را به من بنما
اکنون که می توانی چهره ی راستین مرا ببینی ، چهره ی دیگری را ،
چهرهی من که همیشه چهره ی همه ی ماست ،
چهره ی درخت ونانوا ،
راننده و ابر و ملاح ،
چهره ی خورشید ، دره ، پدرو ، پابلو ،
چهره ی تنهایی اشتراکی ما ،
بیدارم کن ، من تازه متولد شده ام :
زندگی و مرگ
در تو آشتی می کنند ، بانوی شب ،
برج زلالی ، ملکه ی بامداد ،
دوشیزه ی ماه ، مادر مادر آب ها ،
جسم جهان ، خانه ی مرگ ،
من از هنگام تودم تاکنون سقوطی بی پایان کرده ام ،
من به درون خویشتن سقط می کنم بی آن که به ته برسم ،
مرا در چشمانت فراهم آر ، خاک برباد رفته ام را بیاور
و خاکستر مرا جفت کن ،
استخوان دونیمه شده ام را بند بزن ،
بر هستی ام بدم ، مرا در خاکت مدفون کن ،
بگذا خاموشی ات اندیشه ای را که با خویش عناد می ورزد
آرامش بخشد :
دستت را بگشای
ای بانویی که بذ روزها را می افشانی ،
روز نامیراست ، طلوع می کند ، برگ می شود
زاییده شده است و هیچ گاه از زاییده شدن خسته نمی شود ،
هر روز تولدی ست ، هر طلوع تولدی ست
و من طلوع می کنم ،
ما همه طلوع می کنیم ،
خورشید با چهره ی خورشید طلوع می کند ،
خوآن با چهره ی خوآن طلوع می کند ،
چهره ی تمام مردان ،

دروازه ی هستی ، بیدارم کن و طلوع کن ،
گذار من چهره ی این روز را ببینم ،
بگذار من چهره ی این شب را ببینم ،
همه چیز دگرگون می شود و مرتبط می شود
معبر خون پل ، ضربان قلب ،
مرا به آن سوی شب ببر
آن جا که من تو هستم آن جا که ما یکدیگریم ،
ه خطه ای که تمام ضمایر به هم زنجیر شده اند :
دیواره ی هستی ، هستی ات را بگشا ، بیدار شو ،
روی چهره ات کار کن ، تا شاید تو هم بای ،
روی اجزاء چهره ات کار کن ، چهره ات را بالا بگیر
تا به چهره ی من که به چهره ات خیره شده است خیره شوی ،
تا این که به زندگی تا سرحد مرگ خیره شوی ،
چهره یدریا ، نان ، خارا و چشمه ،
سرچشمه ای که چهره ها ما در چهره ای بی نام
فانی می شود ، هستی بی چهره ،
حضور وصف نپذیر در میان حضورها ...
می خواهم ادامه دهم و پیشتر بروم ، ام نمی توانم :
لحظه د لحظه ای دیگر و دیگر می جهد ،
من خواب های سنگی را که خواب نمی بینند دیدم
و چون سنگ ها در انتهای سال ها خونم را شنیدم
که در رشته هایش نغمه خوان می رفت ، درا با وعده ی نور آواز م خواند ،
دیوارها یک به یک ره باز می کردند،
همه ی درها شکسته می شد
و خورشید در میان پیشانی ام منفجر می شد ،
و پک های فروبسته ام را می گشود ،
قنداقه ی هستی ام را می درید ،
مرا از خویشتن می رهاند
و مرا از خواب حیوانی قرن های سنگ بیرون می کشید
و جادوی آنه هایش رستاخیز می کردند
 

بیدی از بلور ، سپیداری از آب ،
فواره ای بلند که باد کمانی اش می کند ،
درختی رصان اما ریشه در اعماق ،
بستر رودی که می پیچد ، پیش می رود ،
روی خویش خم می شود ، دور می زند
و همیشه در راه است :

نقد شعر سنگ آفتاب

نقد شعر

سنگ آفتاب

" سنگ آفتاب "       اوکتاویو پاز  
ترجمه ی   احمد میرعلایی
  چاپ دوم         پاییز 1371
 منبع
http://sheremodernefarsi.blogfa.com/post-274.aspx
______________________________
     با همکاری  انتشارات چشم و چراغ
     چنانچه مسبوق خاطر دوستان باشد ، مجموعه شعر " سنگ آفتاب "  اوکتاویو پاز یکی از چند کتابی ست که قول معرفی و مختصر نقد آنها را به دوستان بزرگوارم داده ام . نام مجموعه – سنگ آفتاب – از نام یکی از قطعات شعر خود مجموعه ، به همین نام که منظومه یی بلند و فراوان مهمی است ، گرفته شده که در اصل ، قصد مترجم نیز فقط ترجمه ی همین یک منظومه ی زیبا بوده ، اما از آنجایی که قدری اطاله ی وقت در ترجمه ی آن پیش آمد ، از سویی ، واز سوی دیگر نظر مترجم معطوف به صرفه جویی درهزینه های نشر و چاپ گردید که همیشه ایام به عنوان  معضل بزرگی در کشور ما به حساب آمده . لاجرم با هدف پرو پیمان شدن این مجموعه ، مترجم ارجمند ، از همین شاعر ، ترجمه ی چند قطعه شعردیگر را که تا حدودی کوتاه تر و یا کلأ  کوتاه بودند ،  به آن افزود . لاکن باز اهمیت مهم تر را به ترجمه ی منظومه ی " سنگ آفتاب " داد . راستی را که یاد عزیزش به خیر ، زنده یاد احمد میرعلایی ، که بنده خود از طریق جلسات جنگ اصفهان شاهد آن بودم که در ترجمه ی این شعر چه تلاش بی حد وحصری را متحمل شدند تا آن که در نهایت ، پسند خود ایشان  و بزرگوارانی چون دکتر ابوالحسن نجفی ، محمد حقوقی ، دکتر ضیاء موحد و احمد و هوشنگ گلشیری و عزیزان دیگری  از در رضایت گذشت و برای اولین بار با ترجمه ی این اشعار و چاپ آنها در جنگ شماره 6 اصفهان ، اوکتاویو پاز به جامعه ی کتابخوان ایران معرفی گردید. و اما اکنون ، از آن پیش تر که تمام یا بخشی از شعر " سنگ آفتاب " را خدمت دوستان مطرح کنم ،  بی راه که نبوده هیچ ، بلکه فراوان نیز سودمند خواهد بود ، تا آشنایی  تام و تمامی  نسبت به اوکتاویو پاز به دست آید ، مقدمه ی مجموعه ی سنگ آفتاب را که بر قلم شیوای زنده یاد احمد میرعلایی گذشته است ، اینجا آوریم .
     " مقدمه " ؛ اوکتاویو پاز(ا)  به سال 1914 در شهر مکزیکو پا به جهان نهاد. چون کشور زادگاهش ، مکزیک ، اصل و نسبی دوگانه دارد : اجدادش اسپانیایی و سرخپوست بوده اند . پاز خود در مجموعۀ شعری به نام هزارتوی انزوا ( 2 ) نقش مکزیک را در تاریخ و اهمیت این اصل ونصب دو گانه را مورد برسی قرار می دهد .
     جنگ داخلی اسپانیا بر شخص و شعر او تأثیری شگرف داشت : درگیری اجتماعی او با مسافرت به اسپانیا در دوران این جنگ آغاز شد ، و شعر او در همین ایام به پختگی رسید . در شعری تلخ و در عین حال نوید بخش به نام " مرثیه برای دوستی جوان که در جبهه کشته شد " می گوید :
          تو مرده ای ، باز گشتی نیست ، تو رفته ای
          صدایت خاموش شده ، خونت بر خاک ریخته
          تو مرده ای و من این را از یاد نمی برم

          هر خاکی گل دهد تقدیس خاطرۀ توست
          هر خونی جاری شود نام تو را دارد
          هر صدایی لب های ما را به بلوغ رساند
          مرگ تو را متوقف می کند ، سکوت تو را
          غم مسدود بی توبودن را
     پاز شاعر عشق است ، چنان که شاعر مرگ و انزوا هم هست . شعرش عمق متافیزیکی دارد . توجهش بیشتر به تضاد میان هستی بی زمان و هستی در زمان است . این توجه در شعر بلند " سنگ آفتاب "  که همگان شاهکار او شمرده اند ، متجلی است . قریحۀ غنایی فوق العاده و قدرت ساختمان سمفونیک او به تی ، اس ، الیوت می ماند .
     بیشتر عمر پاز ، در مقام دیپلماتی مکزیکی ، در پاریس گذشته است . در آنجا با نهضت سوررئالیسم همگام شد و هنوز آندره برتون را سخت تحسین می کند . به نظر او ، چنان که به نظر بسیاری دیگر ، سوررئالیسم شیوه ای برای متحول کردن جامعه است . پناه بردن او به استعاره های رویائی به دلیل این اعتقاد بود که در سطح روءیا سدهای میان انسان ها برداشته می شود . پاز مانند بورخس شعر را روءیایی می داند که در خلال آن انسان " حد نهایی حیات "  را لمس می کند :
          مرا ببر ، ای تنها
          مرا ببر ، میان روءیا ها
          مرا ببر ، ای مادر
          یکسر بیدارم کن
          وادارم کن تا روءیاهای تو را ببینم
     پاز در مجموعۀ "  فصل بی امان " ، که در سال 1958 منشر شد ، تعدادی از اشعار بلند خود را که همه تا حدی متافیزیکی بودند گرد آورد . آخرین شعر این مجموعه ، " سنگ آفتاب " ، با تصویرهایی که از اساطیر، تاریخ ، و خاطرات شخصی تشکیل شده اند ، واقعیت را می کاود . تعداد مصرع های این شعر با تقویم نجومی قوم مایا ، که مبتنی بر حرکات ستارۀ زهره است ، مطابقت دارد . پاز در این شعر می کوشد خواب و بیداری را با هم آشتی دهد و عناصر دوگانه ی فرهنگ مکزیک را ، یعنی گذشته ای سرخپوستی که محققان جدید تعریفی تازه از آن می کنند ، با میراث اروپایی ، کنار هم بگذارد :
          زندگی و مرگ واژه هایی متضاد نیستند ،
          ما یک ساقه با دو شکوفۀ توأمانیم .
     آخرین شغل سیاسی پاز سفارت مکزیک در هند بوده است . در آنجا فرصتی یافت تا هرچه بیشتر با جهانبینی شرقی و مذهب بودایی ، که از دیرباز مورد توجه او بود ، آشنا شود . شعر بلند " باد از همه سو " که در این مجموعه آمده است نمونه ای از تأثیراتی است که او از مشرق زمین پذیرفته است . آشنایی پاز با شعر شرق ، به ویژه شعر ژاپن ، در شعر او فشردگی و ایجازی پدید آوردکه گاه یادآور هایکوهای ژاپنی است :
          دست ها سرد و سبک
          زخمبندهای سایه را
          یکی یکی برمی دارند
          چشمانم را باز می کنم
                                  هنوز
          زنده ام
                 در مرکز
          زخمی پاک و نارس
     اکتاویو پاز نخستین بار با شعر " سنگ آفتاب "  ( جنگ اصفهان ، دفتر ششم ) به خوانندگان ایرانی معرفی شد و تشویق یاران جنگ اصفهان ، به ویژه ضیاء موحد ، باعث فرا هم آوردن این دفتر شده 
                                                                              ا.م.
سنگ آفتاب ؛ سنگ آفتاب را نمی توان در چند جمله خلاصه کرد . چون مانند تمام شاهکارهای شعری این قرن ساختمانی آنچنان دارد که خود انتقادگر  خویش است . یکی از خصوصیات هنری این چنین آن است که منتقد حرفه ای را موجودی زاید می سازد . تنها کاری که از او ساخته است این است که روشی برای خواندن شعرپیشنهاد کند و در موارد دیگر خاموش بماند ، یعنی باید خاموش بماند . بنابراین توصیه می کنم که پس از خواندن این مقدمه آن را به دست فراموشی بسپارید . به سخن دیگر این به داستان آن نقال ماند که وقتی از او پرسیدند کی به اصل مطلب می رسی ، گفت اصل مطلب همین است . شعر پاز داستانی بی انتهاست از داستانگویی بی انتها . داستان او داستان های دیگری باز می گوید که خود نقل نقالان خواهد بود . سوءال : چه کسی ذاستان را آغاز کرد ؟ پاز به پاسخ این سوءال تا حد امکان هر شاعر نوآوری که من می شناسم نزدیک شده است . چون هر شاعر ورزیده ای می گوید جواب این است که جوابی وجود ندارد ، به جز علامت سوءالی ، یا حتی در مورد " سنگ آفتاب " دو نقطه ای ( : ) که خواننده را دعوت به باز خواندن می کند .
     این شعر به شیوه ای است که بین احتیاج به گفتن همه چیز و اشتیاق به سکوت مطلق ، چون تراپیست ها ( فرقه مذهبی مسیحی معتقد به سکوت همیشگی ) در نوسان است . این شعری است که همه محتاج سرودنش هستند . سوءال :  آیا دانته چنین احتیاجی نداشت ؟ جواب : بله ، البته . اگر احتیاج به تعریف دارید ، من می گویم که سنگ آفتاب شعری است به شیوه هراکلیتوس ( فیلسوف یونانی و معتقد به سکوت همیشگی ) و همچنین شعری است مورد پسند مارتین بوبر ( فیلسوف اگزیستانسیالیست ) که راه رهایی از نا امیدی اگزیستانسیالیستی را در کشف خویشتن در دیگران می داند . از این رو این شعری است سیاسی ، گرچه آن را با راه حل های آسان بشردوستی آزادی خواهانه کاری نیست . همچنین ، این شعر ، چون سایر اشعارپاز شعری است در مورد به خواب نرفتن .
                                                                                                  نوشته ی دونالد گاردنر، مترجم انگلیسی شعر
                                                                                                                                     -----------------سیزدهمین باز می گردد ... این همان اولین است ؛
و همیشه یکی است – یا شاید این تنها لحظه باشد ؛
آیا تو ملکه ای ، ای تو ، اولین و آخرین ؟
آیا تو شاهی ، تو یگانه و آخرین معبود ؟
                           از شعر " آرتیمس " اثر ژرار دو نروال
---------------------
.< سنگ آفتاب >
بیدی از بلور ، سپیداری از آب ،
فواره ای بلند که باد کمانی اش می کند ،
درختی رقصان اما ریشه در اعماق ،
بستر رودی که می پیچد ، پیش می رود ،
روی خویش خم می شود، دور می زند
و همیشه در راه است :
                      کوره راه ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،
آبی درپشت جفتی پلک بسته
که تمام شب رسالت را می جوشد ، 
حضوری یگانه درتوالی موج ها ،
موجی از پس موج دیگر همه چیز را می پوشاند،
قلمروی از سبز که پایانیش نیست
چون برق رخشان بال ها
آنگاه که در دل آسمان باز می شوند ،

کوره راهی گشاده در دل بیابان
از روزهای آینده ،
و نگاه خیره و غمناک شوربختی ،
چون پرنده ای که نغمه اش جنگل را سنگ می کند ،
و شادی های بادآورده ای که همچنان از شاخه های پنهان
برسر ما فرومی بارد ،
ساعات نور که پرندگانش به منقار می برند ،
بشارت هایی که از دست هامان لب پر می زند ،

حضوری همچون هجوم ناگهانی ترانه ،
چون بادی که در آتش جنگل بسراید ،
 نگاهی خیره و مداوم که اقیانوس ها
و کوه های جهان را در هوا می آویزند ،
 حجمی از نور که از عقیقی بگذرد ،
 دست و پایی از نور ، شکمی از نور ، ساحل ها ،
صخره ای سوخته از آفتاب ، بدنی به رنگ ابر ،
به رنگ روز که شتابان به پیش می جهد ،
زمان جرقه می زند و حجم دارد ،
جهان اکنون از ورای جسم تو نمایان است ،
و از شفافیت توست که شفاف است ،

من از درون تالارهای صوت می گذرم ،
از میان موجودات پژواکی می لغزم ،
از خلال شفافیت چونان مرد کوری می گذرم ،
در انعکاسی محو و در بازتابی دیگر متولد می شوم ،
آه جنگل ستون های گلابتونی شده با جادو ،
من از زیرآسماه های نور
به درون دالان های درخشان پاییز نفوذ می کنم ،

من از میان تن تو همچنان می گذرم که از میان جهان ،
شکم تو میدانی ست سوخته از آفتاب ،
پستان های تو دو معبد توأمان اند که در آن
خون تو پاسدار اسرار متوازی خویش است
 نگاه های من چون پیچکی بر تو می پیچد ،
 تو آن شهری که دریایت محاصره کرده است ،
باروهایی که نور دو نیمه شان کرده است ،
 به رنگ هلو ، نمکزار
 به رنگ صخره ها و پرنده هایی
 که مقهور نیمروزی هستند که این همه را به خود کشیده است ،
به رنگ هوس های من لباس پوشیده
چون اندیشه ی من عریان می روی ،
من از میان چشمانت می گذرم بدان سان که از میان آب ،
چشمانی که ببرها برای نوشیدن رویا به کنارش می آیند،
 شعله هایی که مرغ زرین پردر آن آتش می گیرد ،
من از میان پیشانی ات می گذرم بدان سان که از میان ماه ،
و از میان اندیشه ات همچنان که از میان ابری ،
و از میان شکمت بدان سان که از میان روءیایت ،

ذرت زار دامنت می خرامد و می خواند ،
دامن بلورت ، دامن آبت ،
لب هایت ، طره ی گیسویت ، نگاه هایت ،
تمام شب می باری ، تمام روز
سینه ی مرا با انگشتان آبت می گشایی ،
چشمان مرا با دهان آبت می بندی ،
در استخوانم می باری ، و در سینه ام
درختی مایع ریشه های آبزی اش را تا اعماق می دواند ،

من چون رودی تمامی طول تورا می پیمایم ،
از میان بدنت می گذرم بدان سان که از میان جنگلی ،
مانند کوره راهی که در کوهساران سرگردان است
و ناگهان به لبۀ هیچ ختم می شود ،
من بر لبۀ تیغ اندیشه ات راه می روم
و در شکفتگی پیشانی سپیدت سایه ام فرو می افتد و تکه تکه می شود ،
تکه پاره هایم را یک به یک گرد می آورم
و بی تن به راه خویش می روم ، جویان و کورمال ،

دالان های بی پایان خاطره ،
درهایی باز به ااتاقی خالی
که در آن تمام تابستان ها یکجا می پوسند،
آنجا که گوهرهای عطش از درون می سوزند ،
چهره ای که چون به یادش می آورم محو می شود ،
دستی که چون لمس می کنم تکه تکه می شود
مویی که عنکبوت ها در آشوب
برلبخندهای سالیان و سالیان گذشته تنیده اند ،

در شکفتگی پیشانی ام جستجو می کنم ،
می جویم بی آنکه بیابم ، من یک لحظه را می جویم ،
چهره ای از آذرخش و اضطراب
که میان شاخه ها ی اسیر در شب می دود ،
چهرۀ باران در باغ سایه ها ،
آبی که باسماجت در کنارم جاری است ،

می جویم  بی آنکه بیابم ، به تنهایی می نویسم ،
کسی اینجا نیست ، روز فرو می افتد، سال فرو می افتد ،
من با لحظه سقوط می کنم ، به اعماق می افتم ،

کوره راه نا پیدایی روی آینه ها
که تصویر شکستۀ مرا تکرار می کنند،
پا بر روزها می گذارم ، بر لحظه های فرسوده ،
پا برافکار سایه ام می گذارم ،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه ام می گذارم ،

من آن لحظه را می جویم که به دلکشی پرنده ای است،
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرومی افتد،
زمان انبوه میوه هایش را می رسانید
و چون ترک بر می داشتند دختران دوان دوان
از اندرون گلی رنگ آنها بیرون می آمدند
و در حیاط های سنگی مدرسه شان پراکنده می شدند ،
.........  ( ادامه دارد )
و اما ، یک نکته ی بسیار مهم :
بی تردید ، دوستانی هستند که شاید از سر دلسوزی بگویند ، آقا ، چه نیازی به این همه زحمت که برخود هموار می کنید ، آیا کافی نبود که کتاب را با یک اسکن و تصویری از آن ، آن را نشان می دادید و می گفتید این مجموعه شعری است از پاز که زنده یاد  میرعلایی  ترجمه کرده ؟ پر معلوم است که هرکه می خواست و مایل بود آن را تهیه می کرد و می خواند .
     و ما می گوییم ، این کافی نست . البته ، حالا هم این راه بازاست و هرکه خواست آن را می خرد تا داشته باشد . اما قصد ما از نوع دیگری ست ، ما  می خواهیم ومشتاق هستیم که از شوق و ذوق دوستان در جمع بهره مند شویم و از این راه ،  دوستان از  فیضی نصیب برند که بی گمان برای شان بی سابقه خواهد بود . نام این کار ما " بر سر جمع خواندن " است ، یعنی به اتفاق کتابی را با دوستان دست می گیریم و می خوانیم که همان موقع احساسمان را از این خواندن  واز آن کتاب خواهیم گفت . نظر و رأیی که از این طریق خواندن به دست می آید ، یک رأی و نظر جمعی ست که در به وجود آمدن آن ، همه ی دوستان شرکت داشته اند وزهی سعادت ، که لذتی که از آن برکشیده خواهد شد ، بسی بی بدیل و نظیر خواهد بود . هر چند ، گاهأ پیش می آید  ، که نیازی به خواندن تمام کتاب نباشد وبخش یا بخش هایی از آن تکافوکند و دوستان کتاب را در خلوت خویش به پایان برند . به امید توفیق همگان . به راستی اما ، دلسوزان درست می گویند که کار زحمت بسیار می برد .
                             [ دیوار را ،

لحظه آتش می گیردو چهره های بسیار آتش
یک چهره می شوند ،
همۀ نام ها یک نام اند ،
همۀ چهره ها یک چهره اند،
همۀ قرن ها یک لحظه اند ،
و برای همۀ قرن های قرن
جفتی چشم راه آینده را سد می کند ،

چیزی در برابرمن نیست جز لحظه ای
 که امشب
 در گرو روءیای تصویرهای به هم زنجیر شده است ،
که به تلخی از روءیا جدا افتاده ،
که تهی این شب به یغمایش برده است ،
واژه ای که حرف به حرف محو شده
آن گاه که در بیرون زمان روده هایش را بیرون می ریزد
و جهان با نقشۀ جنایتی از پیش حساب شده
بر درهای روح می کوبد،

تنها در یک لحظه که شهرها ،
که اسم ها و گل ها ، که هرنشانۀ زندگی ،
به پشت پیشانی کور من فرو می ریزند ،
آن گاه که فرسودگی عظیم شب
اندیشه مرا درهم می شکند ، استخوان بندی مرا درهم می شکند ،
و خون من کندتر و کندترحرکت می کند ،
و دندانهایم می پوسندو پلکهایم
از ابر پوشیده می شوند و روزهاو سال ها
وزن سنگین وحشت خالی را توده می کنند ،

آن گاه که زمان بادبزنش را محکم به دست می گیرد
و در پشت تصویرهایش چیزی تکان نمی خورد
لحظه در خویش فرو می جهد و شناور می شود
آنجا که مرگ از همه سویی محاصره اش می کند ،
فک های غمناک و خمیازه کش شب
و سخنان خشمناک و نا مفهوم مرگ رقصان تهدیدش می کند ،
مرگ زنده و نقاب پوشیده ،
لحظه به درون قلب خویش فرو می جهد ،
چون مشتی گره شده ،
تلی از میوه که از درون می رسد ،
خویش را از درون می نوشد ، می ترکد و باز می شود
لحظۀ شفاف در به روی خود می بندد ،
از درون می رسد و ریشه در اعماق می دواند ،
در درون من رشد می کند و همۀ وجود مرافرا می گیرد،
شاخ و برگ هذیانی اش  مرا به بیرون پرتاب می کند ،
اندیشه های مهجور من فوج پرندگان آن است ،
پیکش در رگهایم می گردد ،
در درخت ادراک ، در میوۀ بویناک زمان ،

ای زندگی که باید تو را زیست ،